یه روز یه پسر انگلیسی میاد با طعنه به یک پسر ایرانی میگه: چرا خانوماتون نمیتونن
با مردا دست بدن یا لمسشون کنن؟؟ یعنی مردای ایرانی اینقدر شهوت پرستن که نمیتونن
خودشون رو کنترل کنن؟؟ پسره لبخندی میزنه و میگه: ملکه انگلستان میتونه با هر مردی
دست بده؟ و هر مردی ملکه انگلستانو لمس کنه؟! پسره انگلیسی با عصبانیت میگه: ...
... نه!مگه فرد عادیه؟!! فقط افراد خاصی میتون با ایشون در رابطه باشن!!!
پسر
میگه: خانومای ما همه ملکه هستن!!!
گردنم از مو باریک تر است و گردن کلفتی میکنم
قربان آن گردنی گردم که تمام تقصیرهایم را بر آن می افکنم
گر خدایی نبود تا اشتباهاتم را گردنش اندازم . . . دق مرگ میشدم
خدایی فقط و فقط برازنده ی توست
دید موسی کافری اندر رهی پیره گبری کافری و گمرهی
***
گفت ای موسی از این ره تا کجا میروی و با که داری مدعا
گفت موسی میروم تا کوه طور میروم تا لُجه ی دریای نور
میروم تا راز گویم با خدا عذر خواهم از گناهان شما
گفت ای موسی توانی یک پیام با خدای خود ز من گویی تمام
گفت موسی هان پیامت چیست او گفت از من با خدای خود بگو
که فلان گوید که چندین گیر و دار هست من را از خدایی تو عار
گر تو روزی میدهی هرگز مده من نخواهم روزیت منت منه
زین سخن امد دل موسی بجوش گفت با خود تا چه گوید حق خموش
***
شد روان تا طور با حق راز گفت راز با یزدان بی انباز گفت
اندر ان خلوت به جز او کس ندید با خدا بس رازها گفت و شنید
چونکه فارغ شد در آن خلوت ز راز خواست تا گردد به سوی شهر باز
شرمش آمد از پیام آن عنود دم زند از آنچه از او بشنیده بود
***
گفت حق گو آن پیام بنده ام گفت موسی من از ان شرمنده ام
شرم دارم تا بگویم این پیام چو ن تو دانایی همه دانی تمام
گو از من رو بر آن تندخو پس ز من او را سلامی باز گو
پس بگو گفتت خدای دلخراش گر ترا عار است ز ما عار باش
ما نداریم از تو عار و ننگ نیز نیست ما را با تو خشم و جنگ نیز
گر نمی خواهی تو ما را گو مخواه ما ترا خواهیم با صد عز و جاه
روزیت را گر نخواهی من دهم روزیت از سفره فضل و کرم
گر نداری منت روزی ز من من ترا روزی رسانم بی منن
فیض من عام است فضل من عمیم لطف من بی انتها جودم قدیم
***
خلق طفلانند و باشد فیض او دایه ای بس مهربان و نیکخو
***
چونکه موسی بازگشت از کوه طور طور نی بل قلزم ذخار نور
گفت کافر با کلیم اندر ایاب گو پیامم را اگر داری جواب
گفت موسی آنچه حق فرموده بود زنگ کفر از خاطر کافر زدود
جان او ایینه پر زنگ بود آن جوابش صیقل خوش رنگ بود
بود گمراهی ز راه افتاده بس آن جوابش بود اواز جرس
***
سر به زیر افکند و لختی شرمگین آستین بر چشم و چشمش بر زمین
سر بر آورد آنگهی با چشم تر با لب خشک و درون پر شرر
گفت با موسی که جانم سوختی آتش اندر جان من افروختی
من چه گفتم ای که روی من سیاه وا حیاه ای خدا واخجلتاه
موسیا ایمان بر من عرضه کن کودکم من بر دهانم نه سُخُن
موسیا ایمان مرا بر یاد ده ای خدا پس جان من بر باد ده
***
موسی او را یک سخن تعلیم کرد آن بگفت و جان به حق تسلیم کرد
ای صفایی هان و هان تا چند صبر یاد گیر ایمان خود زان پیر گبر
دست حق حیدر کرار علی شیر حق حجت دادار علی مخزن و معدن اسرار علی سید و سرور و سالار علی جان به قربان جمالت مولا کی رسم من به وصالت مولا چه بگویم که چه ها کرد عدو آتش کینه به پا کرد عدو ای خدا شیعه دلش محزون است از غم عشق علی مجنون است این همان ماتم عظمی باشد سحر آخر مولا باشد میزبان زینب کبری باشد او نوازش گر بابا باشد زیر لب زمزمه دارد زینب که دگر آخر کار است امشب تا علی گشت برون از خانه عالمی شد ز غمش غمخانه شد علی شمع و همه پروانه خیل مرغان ز پی اش مستانه می سرودند به صد آه و نوا مرو امشب تو مسجد مولا مسجد کوفه پر از غوغا شد گوئیا روز جزا بر پا شد سند قتل علی امضاء شد پر ز اندوه دل زهرا شد تا که آمد ز شهادت خبرش بست تکبیر نماز سحرش حیدر از تیغ جفا شد بیتاب رفت از هوش میان محراب رنگ خورشید علی شد مهتاب چهره اش در یم خون گشت خضاب
سوگند
به روز
وقتی نور می
گیرد و به شب وقتی آرام
می گیرد که من نه تو را رها کرد ه ام و نه با تو دشمنی
کرد ه ام. (ضحی 1-2)افسوس که هر کس را به تو فرستادم
تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را
که مرا به سخره گرفتی. (یس (30 و هیچ پیامی از پیام هایم
به تو مرسید مگر از آن روی گردانیدی.(انعام4) و با خشم
رفتی و فکر کردی هرگز بر تو قدرتی
نداشته ام(انبیا 87 )و
مرا به مبارزه طلبیدی و چنان توهم زده شدی که گمان
بردی خودت بر همه چیز قدرت داری. (یونس ( 24و این در
حالی بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی
بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی بگیرد نمی توانی از او
پس بگیری )حج 73) پس چون مشکلات از بالا و پایین
آمدند و چشمهایت از وحشت فرورفتند، و قلبت آمد توی
گلویت و تمام وجودت لرزید چه لرزشی، گفتم کمک هایم
در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی اما به من
گمان بردی چه گمان هایی .( احزاب10) تا زمین با آن
فراخی بر تو تنگ آمد پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و
یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به سوی
تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی ، که من مهربان
ترینم در بازگشتن. (توبه 118)
وقتی در تاریکی ها مرا
بزاری خواندی که اگر تو را برهانم با من می مانی، تو را از
اندوه رهانیدم اما باز مرا با دیگری در عشقت شریک کردی
. (انعام (63-64 این عادت دیرینه ات بوده است، هرگاه که
خوشحالت کردم از من روی گردانیدی و رویت را آن طرفی
کردی و هروقت سختی به تو رسید از من ناامید شده ای.
(اسرا 83) آیا من برنداشتم از دوشت باری که می شکست
پشتت؟ (سوره شرح 2-3) غیر از من خدایی که برایت
خدایی کرده است ؟ (اعراف 59) پس کجا می روی؟ (تکویر 26
) پس از این سخن دیگر به کدام سخن می خواهی ایمان
بیاوری؟ (مرسلات 50) چه چیز جز بخشندگی ام باعث
شد تا مرا که می بینی خودت را بگیری؟(انفطار 6)مرا به یاد
می
آوری ؟ من همانم که بادها را می فرستم تا ابرها را در
آسمان پهن کنندو ابرها را پاره پاره به هم فشرده می کنم
تا قطره ای باران از خلال آن ها بیرون
آید و به خواست من
به تو اصابت کند تا تو فقط لبخند بزنی، و این در حالی بود
که پیش از فرو افتادن آن قطره باران، ناامیدی تو را پوشانده
بود )روم 48) من همانم که می دانم در روز روحت چه
جراحت هایی برمی دارد ، و در شب روحت را در خواب به
تمامی بازمی ستانم تا به آن آرامش دهم و روز بعد دوباره
آن را به زندگی برمی انگیزانم و تا مرگت که به سویم
بازگردی به این کار ادامه می دهم. (انعام (60من همانم
که وقتی می ترسی به تو امنیت می دهم )قریش3) برگرد،
مطمئن برگرد، تا یک بار دیگه با هم باشیم (فجر 28-29)تا
یک بار دیگه دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم. (مائده (54